مانیامانیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره

دوست داشتنی ترین نینی دنیا

دل نوشته های بابا

اللهم کل ولیک الفرج والعافیت والنصر ونصرنا علی القوم الظالمین زور بازو قوت زانو بلند صلوات بفرست
23 دی 1390

بدون عنوان

مانیا ما راه که میره هیچ دورم میزنه تازه میگن تک چرخم میزنه حالا ببینیم چی میشه فعلا....................
23 دی 1390

بدون عنوان

حالا یک روز نه ، دو ماه نه که یکسال میگذرد ! تو بگو چگونه وصف کنم دوست داشتنم را ، از چشمانت که شروع کنم همان جا میمانم از شیطنت ، نمیدانم ، لبانت را نمیتوانم واژه ای در وصفش بگویم ، خودت بیا و بگو چگونه دوست داشتنم را شرح بدهم ؟ فلبم را میخواهی ؟ جانم را چه ؟ دریغی نمیکنم ! حالا هر واژه ای هم که بگویم درست از اب در نمیاد ، هر چقد هم کلمات با هم بازی کنن توصیف نمیشوی کودک دوست داشتنی ما :) حالا چند سال دیگر که بزرگ شدی ، من پیر میشوم ، پاییز که بشود شاید در یک بعد از ظهر مرا یاد کنی و بیای بپرسی خاله یادت میاید روز تولدم را؟ من هم برایت بگویم ان موقع ها من دانشجو بودم و سر کلاس بودم که فهمیدم تو داری می ایی ، زود رسیدم تهران ، در ان بی...
18 آذر 1390

نینی نمکی من :)

21 مرداد ، بعد از اینکه پست پایین رو نوشتم فهمیدم اولین دندونت در اومده ، کلی ذوق کردیم . الهی فدات شم خدا کنه همه دندونات سالم و صحیح در بیان . دیروز هم دومین دندونت رو دیدم که در اومده . امروز هم چهار دست و پا یه قدم رفتی جلو ، از حالت سینه خیز هم بر میگردی میشینی ، به قول بابات انگار فیلمو میزنن عقب . چیزایی که خیلی دوست داری هم اینان : بند و طناب و سیم و ایفون و جارو برقی . از جارو برقی تعجب هم میکنی ، دوس داری اما نزدیکش نمیری. عاشق دالی بازی هم هستی .مخصوصا با ملینا  
4 شهريور 1390

حرکت های قشنگ زندگیت

چه زود میگذره ، 8ماهت شده ، 18ام هر ماه ماهگرد میگیره خاله مریم :دی یعنی همیشه حواسم به ماهگرد تولدت هست ! 13 ام این ماه بود واسه اولین بار گفتی "بابا" ، خیلی کم میگی ولی "ماما" هم میگی ، خیلی با زور حرف میزنی ، معلوم که به خودت فشار میاری تا یه کلمه رو بگی، الهی فدات شم . "دَ دَ " هم میگی . یاد گرفتی چهار دست و پا میشی ولی برای حرکت کردن میخوری زمین و سیته خیز میری بقیه راه رو ، خودتو بلند میکنی و میفتی زمین . به خاطر اینکه حرکت میکنی به ذره لاغر هم شدی. چند روز پیشم با هم تو اشپزخونه بودیم که صندلی رو که جلوی پله ها گذاشته بودم رو با روروئک پرت کردی پایین و کلی ترسیدیم. فک کنم از همه بیشتر هم ملینا دختر خالتو دوست داری ، وقتی میب...
21 مرداد 1390

واکسن 6ماهگیت

 دیروز صبح با هم رفتیم واکسن زدی ، فک کنم دردت گرفت ، اونم 2تا ، اومدیم خونه مامانی که شب بمونیم اگه تب کردی مامانی باشه . اتفاقا شب تب هم کردی ، یعنی از ظهر هی شروع کردی به خندیدن ، خاله کوچیکه تکون که میخورد بهش میخندید ، اولش فک کردیم همین جوری میخندی ولی مامانی گفت هذیون میگی . بعد از ظهر دیگه همین جوری میخندیدی و من خیلی ترسیدم ، تبت پایین نمیومد تا استامینفون خوردی و بهتر شدی ، مامانی کلی شب بغلت کرد و راهت برد تا اروم شی . ولی کلی خاله ها بهت میخندیدن و سوژت کرده بودن قربونت برم من با اون خنده هات. ...
8 تير 1390